بانوی کوچولوی من
خسته و درمونده بودم ازهمه جا رونده بودم
به هر خونه ميرسيدم مهمون نا خونده بودم
هيكشي حسابم نمي كرد هيشكي جوابم نمي داد
از تشنگي مي مردم وهيچ كسي آبم نمي داد
يه مدت مديدي بود تو غصه اي شديد بودم
اما غروب جمعه اي كه خيلي نا اميد بودم
فرشته ي مهربوني منو دوباره زنده كرد
اون كه با دست كوچيكش بزرگا رو شرمنده كرد
بانوي كوچولوي من راس راسي خيلي خانومه ![]()
چشماي من تا زنده ام فقط به دست بانومه
بانوي من دختريه كه خيلي سختي كشيده ![]()
ميگن توي سه سالگي مزه ي مرگو چشيده
ساكن ويرونه بوده / با غصه هم خونه بوده
باهاش نامهربون بودن / با اينكه دوردونه بوده
كاشكي ميشد تو اون روزا ماها بوديم تو شهر شام
دست به سينه وا ميستاديم صف به صف وبا احترام
تا هر چي كه دلت ميخواست برات فراهم بكنيم
شايد بتونيم يه كمي غصه هاتو كم بكنيم
يه روز ولي مي خريديم كه آبيش آسموني بود
يه پيرهني كه تازگيش مناسب مهموني بود
اما شما شاهزاده اين گداي قصه تون منم
پيش شما كم ميارم حرفاي كوچيك مي زنم
من ميدونم فرشته ها پر ميزنن دور سرت
فرشته ي آسموني منو بگير زير پرت
