تبليغاتX
*** Love Narration ***

*** Love Narration ***

حامد هاکان

سلام . آهنگ جدید عشق من حامد هاکان .  که قربونش برم همیشه یه آهنگایی میخونه که  تکه

به نام "سگ محلی" .  البته ببخشید اگه بعضی جاهاش مودبانه نیست . من خیلی دوس دارم این آهنگو . 

 

خوب تو کلت فرو کن که دیگه دوست ندارم
به تو یار ددری محل سگ نمیزارم
کم آوردی آخرش توی رفاقت و مرام
هنوزم چتری بابا اما هنوزم بی ریا
من با تو بد شدم بدتر نمیشم با حرفای قشنگ تو خر نمیشم
با هر ترانم ضایت میکنم همیشه تو از حسودی می میری آخ که چی میشه
عرضم حضور نحستون این روزا بازم عاشقم
بترکه  چشم حسود خوشه همه دقایقم
خزون آرزوم بودی بودم تو نقش برگ تو
برای مریم میخونم با آرزوی مرگ تو
هر کی با تو باشه روزش سیاهه دست به دست کثیفت زدن گناهه
............ همه رو بعد ازاون انتظار تو رو خدا ادای چنگارو در نیار
جواب نامه ی عاشقونمو با یه سیلی دادی به پرنده ی دلم جای هوا تو اسیری دادی
من ساده رو بگو که دل به کی باخته بودم روی دریا خونه ی مقوایی ساخته بودم

 

+ نوشته شده در  2006/7/18ساعت 2 PM  توسط mani  | 

کمکم کن

یه دریا یه خورشید یه غروب غم گرفته

یه تنها یه عاشق یه دنیا حرف نگقته

تو چشما یه بارون تو گلو بغض نفس گیر

میدونم واسه من این بوده قصه تقدیر ...

نمیشه بمونم تو شبی که سرد و تاره

کسی نیست رو زخم دل مرهم تازه بذاره

سکوتم یه فریاد از یه عشق رفته از دست

همون که نموندش بی خبر بار سفر بست

کویر نیازم حسرت یه قطره آبم

تو شهر نگاهم همه جا عکسه سرابه

کمکم کن کمکم کن نذار که بیفتم از پا

نذار که بمیرم توی این غربت دریا

بیا که دل من یه عمری غرق نیازه

حضورت میتونه پل رویاهامو بسازه

بیا که دل من یه عمری غرق نیازه

حضورت میتونه پل رویا بسازه

نمیشه بمونم تو شبی که سرد و تاره

کسی نیست رو زخم دل مرهم تازه بذاره

سکوتم یه فریاد از یه عشق رفته از دست

همون که نموندش بی خبر بار سفر بست

+ نوشته شده در  2006/7/15ساعت 1 PM  توسط mani  | 

فرشته های زمینی روزتان مبارک

از آن هنگام که احساسي گنگ و مبهم مرا به زنده بودن نويد داده است و از آن لحظه که براي اولين بار ديدگانم را که در آن تصويري منعکس نشده بود از قيد دو پلکي که مدتها روي آن را پوشانده بودند رها ساختم تا کنون ، موجودي سايه وار با من بوده است .

آغوش گرم او مرا پروريده و نهال زندگي را آبياري کرده است.اين سايه که همواره با من بوده است از نظر من چه زيباست چه شيرين بوسه هاي گرمي که از من مي ربايد در اين گرداب ژرف که دنيا نام دارد.

چگونه بي وجود او خود را به ساحل مي رساندم ؟!


او چگونه شيره جانش را در دهانم مي ريخت و من بي رحمانه همه آن را مي مکيدم و مي خوردم.

جواني و طراوتش را به پاي برومند ساختن من از دست داد ولي من هنوز او را سايه عزيزم مي دانم که احساس مبهم من تشخيص داده بود.

وقتي خسته و گرسنه مي شدم مرا در آغوش مي گرفت و سيرم مي کرد واشکم را با دستهاي سوزانش پاک مي کرد.


ومن در چشم مادرم را همان فرشته اي مي بينم که بالهاي زيبايش را به رويم گشوده و مرا با نگاهي مي نگرد که هزارن اميد و آرزو از آن موج مي زند .

من نيز براي به دست آوردن آمال او مي کوشم .آرزوهاي شيريني که جز سعادت من چيز ديگري نيست.
تو را مي پرستم اي فرشته اي که نام مــــــــــادر داري !

 

زیباترین روزهای زندگی و شادترین لحظهای عمرم تقدیم پدر و مادرم که بهترین اند برای من !

 

روز مادر رو به همه ی مامان های گل ایران زمین تبریک میگم / مخصوصا به مامان گل خودم

از طرف نرگس...

+ نوشته شده در  2006/7/15ساعت 9 AM  توسط mani  | 

نا رفیق

سلام دوستای مهربونم . من مانی هستم. تو پست قبلی یه شعر درباره نا رفیقا گذاشته بودم.

میخوام یه شهر دیگه در رابطه با نارفیقا بذارم ... آخه نارفیق خیلی زیاد شده.

همه ی عمرم تباه شد پای دوست و رفیقام

 

زندگیم نیست و فنا شد امان از نارفیقا !

 

پر پروازی ندارم پرو بالم رو شکسته

 

دل بیداری ندارم دلم از غصه شکسته

 

حالا محتاجم و خسته دلم رو رفیق شکسته

 

اون رفیقم که نمک خورد  زد نمکدون رو شکستش

 

چوب لای چرخم می ذاره می گه  معرفت اینه

 

من رو می اندازه تو چاه می گه راهت همینه

 

اون رفیق جون جونی   همه درها رو به روم بست

 

فکرشو نکردم  کمر ما رو شکست

 

کمر ما رو شکست

 

لوتی گری عالمی داشت  اما حیف چه زود گذشت

 

حالا دستمون کجا بنده  دیگه نیست مرام و معرفت

 

آی زمونه آی زمونه تو چه کردی با دل ما

 

اون رفیق بود که تو کردی  همدم ما...

 

حالا دستم رو بگیر آی رفیق نا رفیق

 

من که خسته م   من که تنهام   دلمو نشکن رفیق

+ نوشته شده در  2006/7/12ساعت 11 AM  توسط mani  | 

ختجر تلخ رفاقت

اون منم همیشه تنها اون همیشه تک ستاره

یه غروب سرد پاییز تو حسرت بهاره

با دلی غرق محبت سینه ای پر از صداقت

پشت هر خنده ای خوردم خنجر تلخ رفاقت

خسته از اسم رفاقت توی این بازی بی سود

قصه ی تلخ رفاقت واسه من چه بی اثر بود

اون که از عاطفه دم زد با نگاهی عاشقم شد

عشق و نفرینی و یادش کابوس دقایقم شد

هر کسی به رسم دوستی قلب خستمو شکستش

اونی که فکر نمیکردم چوبه ی دارمو بستش

+ نوشته شده در  2006/7/11ساعت 4 PM  توسط mani  | 

فرشته بیکار

 

مردي خواب عجيبي ديد.

او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه

ميكند.

هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول

 كارند و تند

تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي

 كنند و آنها راداخل جعبه هايي ميگذارند.

 مرد از فرشته اي پرسيد« شما داريد چكار ميكنيد »

 فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد، جواب داد

اينجا بخش دريافت است، ما دعا ها و تقاضاهاي مردم زمين را

كه توسط فرشتگان به ملكوت ميرسد به خداوند تحويل ميدهيم

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد

 كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك

هايي به زمين ميفرستند.

مرد پرسيد شماها چكار ميكنيد

 يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش ارسال است ، ما

الطاف و  رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين

ميفرستيم

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته.

: مرد با تعجب از فرشته پرسيد شما اينجا چكار ميكني و چرا

بيكاري

 فرشته جواب داداينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه

 دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند .

 ولي تنها عده بسيار كمي جواب  ميدهند

 مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جو اب تصديق

دعاهايشان را  بفرستند

فرشته پاسخ داد بسیار ساده است، فقط كافيست بگويند:

خدايا متشكريم

+ نوشته شده در  2006/7/8ساعت 4 PM  توسط mani  | 

تو هجوم سایه ها فقط تویی . تویی که تنهام نمیذاری

 

یه شبی از اون شبا که غم میاد سراغت

یه شب از همون شبا که هیشکی نیست به یادت

توی خلوت یه خواب تو رو دیدم دوباره

شب غمگین و سیاهم شد پر از ستاره

تو تماشای نگاه تو خنده هات میدیدم

که دیگه قفل دل شکسته شد... شنیدم

گفتی تو هجوم سایه ها کنارم می مونی

قایق عشقمونو تا ته دنیا میرونی

لونه ی خوابم خراب شد مرغ عشقم پر کشید

دیگه هیچ کس منو حتی توی خوابش هم ندید

                        

+ نوشته شده در  2006/6/29ساعت 3 PM  توسط mani  | 

رفتنت ویرانیست

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

                         ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن

 گفته بودي چشم برداريم ما از چشمان تو

                        چشمهامان بي تو بارانيست حرفش را نزن

 دوست داري بشكني قلب پريشان ها را

                         دل شكستن كار آساني است حرفش را نزن

 خورده اي سوگند روزي عهدمان را بشكني

                        اين شكستن نامسلماني است حرفش را نزن

 حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج توام

                         رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن.

 

+ نوشته شده در  2006/6/29ساعت 5 AM  توسط mani  | 

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد  خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا  پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!! 
 

+ نوشته شده در  2006/6/24ساعت 1 PM  توسط mani  | 

سلام خدمت تمام اونایی که به این وبلاگ سر میزنن.

من نرگس هستم دختر خاله مانی . از امروز منم یکی از نویسندگان این وبلاگ شدم.

سعی میکنم بذارم همیشه وبلاگ آپ بمونه . برا شروع یه شعر میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

دلواپس مهتابم باز امشب بی تابم

ازت خبر ندارم تو خود صبح بی خوابم

حس خوبی ندارم چشام همش به ساعته

می پرسم این چه حسیه ؟ یکی میگه خیانته

همش تصور میکنم دست یکی تو دستته

دارم می میرم ای خدا فکر میکنم حقیقته

گوشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه

این نفسای آخره دلم داره جون می کنه

+ نوشته شده در  2006/6/22ساعت 11 AM  توسط mani  |